تبليغاتX
Lilypie 6th to 18th PicLilypie 6th to 18th Ticker Lilypie 4th Birthday PicLilypie 4th Birthday Ticker ريحانه و مونای من...

ريحانه و مونای من...

من دو تا فرشته دارم

امروز تنها بودم. همه‌ قاب عکسها رو از گوشه و کنار خونه، از توي کمد و روي تلويزيون و کنار آينه و از يک عالمه جاي ديگه، جمع کردم و چيدم روي ميز تحريرم و نشستم پشت ميزم. اونا رو به ترتيب زمان مرتب کردم. از اول يکي يکي تو عکسها غرق شدم و فکرم رو به کار انداختم و بايگاني خاطره هام رو باز کردم و اونا رو بيرون کشيدم.
مامان با چشمهاي شفاف و نگاه معصومانه‌ش، و گل ميخک روي موهاش تو يه لباس سفيد ساده دوست داشتني روي صندلي نشسته. بابا با نگاه پر از اشتياقش و جذابيت دامادیش دستهاش رو روي شونه‌هاي مامان گذاشته. مامان بزرگ و بابا بزرگ دو طرف بابا ايستاده‌ند و لبخند مي زنند. در اين لحظه خاص دلم ميخواد به خودم اطمينان بدم که اونا فقط دارند به من لبخند ميزنند، به من نه به هيچ کس ديگه. به اولين نوه شون، به ليلا. اين فکر منو آروم ميکنه. اونا از اون روز به ياد من بوده‌ند و من براشون اهميت داشته‌م. جواب لبخندشون رو ميدم. هر چهارتاشون رو مي‌بوسم و قاب رو کنار ميذارم.
واي... اين عکس... يه خانواده هفت نفره که شادي توي صورتشون موج ميزنه، مهربوني نگاه پدر و مادر توي عکس براي من به آشنايي مهربوني نگاه مامان و باباي خودمه. بين اون پنج تا بچه پشت سر هم دوقلوها بيشتر از همه توي چشمند. با اينکه مثل سيب از وسط نصف شده‌ن ولي من خوب ميدونم که کدومشون عليرضاي خودمه، همون پسرک سه سال و نيمه‌اي که سمت چپه، با اون خنده خواستنيش که اگه بري توي عمقش ياد خنده‌هاي مونا ميفتي... اون دختر پنج-شش ساله هم که با حس خواهرانه‌ قشنگش زهراي ۵ ماهه رو بغل گرفته، زهره عزيزمه و محمدرضا هم پسر بزرگه‌ست که بين پدر و مادرشونه.
يه عکس خانوادگي ديگه که من عاشقشم و بهترين روزهاي زندگيمو به يادم مياره. اين اولين عکس رنگيه و توش رنگ هماهنگ چشمهاي مامان و لعيا و سياهي موهاي بابا که هيچ تار موي سفيدي توش به چشم نميخوره و قرمزي لپهاي گل انداخته من و لعيا و گلهاي صورتي و آبي لباس مامان خوب معلومه. چشمم رو از روي اين عکس برنميدارم و براي مدتي توي روزهاي چهار نفريمون سير ميکنم... تک تک خاطراتم با هر کدومشون مياد توي ذهنم. من و بابا... من و مامان... من و لعيا... مامان و بابا.... مامان و بابا و لعيا و ... و ....
توي اين يکي عکس فقط من و لعياايم. لعياي ۱۰ ساله و ليلاي ۱۵ ساله. يادم اومد... روز تولد لعيا بود. اينم همون دستبنديه که بهش دادم و با اينکه براش بزرگ بود از همون روز انداخت دستش و تا حالا هم در نياورده. نشسته روي لبه پهن پنجره و دستاش رو انداخته دور زانوهاش. موهاش تا پايين گردنشه و روشن تر از الآنه و رنگ موهاي ريحانه است... من از توي اتاق پشتشم و دستامو انداخته ‌ام دورش و هر دومون چشمامون برق ميزنه و لبخند ميزنيم. اين عکسو بابا از بيرون اتاق گرفت. يادمه.
 مثل اينکه ترتيب عکسها رو اشتباه گذاشتم... اين يکي باز هم من و لعياايم که محکم همديگه رو بغل کرديم. آخه اون جوري که يادم مياد ميخواستيم يه نفر بشيم و سعي خودمون رو کرديم که بيشتر به هم بچسبيم... من حدود هفت سالمه و لعيا حدود سه سالشه. چه جالب... ريحانه و مونا هم يه عکس دقيقا مثل اين دارند که ريحانه مثل من توي لبخندش دندوناش معلومه و مونا مثل لعيا با دهن بسته لبخند زده... انگار راست ميگن که تاريخ تکرار ميشه!
مي‌رسم به عکس بعدي. عليرضا و اميررضا روي پله کنار هم نشسته‌ن و پاهاشون به پله بعدي نميرسه. اميررضا حواسش نيست و داره به يه نفر که با عکاس فاصله داشته مي‌خنديده. ولي عليرضا با نگاهي سرشار از شيطنت داره عکاس رو ورانداز ميکنه.
رسيدم به چند تا از عکسهاي عروسي... من به يه طرف درخت تکيه داده‌م و عليرضا به طرف ديگه درخت تکيه داده و از پشت دستاي همديگه رو گرفتيم... توي عکس بعدي عليرضا روي تنه درختي روي زمين نشسته و من کنارش روي زمينم و دنباله لباسم روي زمين کشيده شده تا کنار عکس... يه عکس که رو به روي هميم و داريم به هم نگاه مي‌کنيم و حالتش طوريه که انگار به هيچ چيز ديگه توي عالم غير از همديگه توجهي نداريم...
و عکسهاي بعدي مال دوره جديدي از زندگيمه. باز هم عکسهاي خانوادگي چهارنفره ولي اين بار با افراد جديدي که عاشقانه همون طوري که پدرم، مادرم و خواهرم رو دوست دارم دوستشون مي‌دارم... اول چند تا عکس سه نفره‌ست، بعد کم کم چهار نفره ميشه... بعد عکسهاي دخترها شروع ميشه... 


ادامه دارد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 21:22  توسط ليلا  | 

نمی‌دونم از چهارسالگی دخترم بگم یا از تموم شدن کلاس دوم یا از بزرگ شدن حیرت آورشون یا روزایی که به سرعت می‌گذرند و فرصتی براش مرورشون نیست، از سرد و گرم روزگارمون بگم یا از روز مادر و روز زن، از صبحش و از بیدار شدن بین یه عالمه گل خوشبو که با سلیقه دور تا دورم چیده شده بود، یا از شب قشنگش و بوسه‌ها و اشک‌ها و آغوشهای مادرامون یا از «روز مامان مبارک» مونا و اولین هدیه روز مادرش بگم یا از دست به سیاه و سفید نزدن توی اون روز یا از سه تا تبریک خصوصی علیرضا، یه بار به عنوان همسرش، یه بار به عنوان مامان ریحانه و یه بار به عنوان مامان مونا... یا از افتخار و غافلگیری من و علیرضا وقتی که ریحانه همون طوری که معلمش بهش یاد داده بود دستهای مادربزرگاش رو بوسید، بگم...
یا از لذت دختر بودن، خواهر بودن، همسر بودن، عروس بودن و مادر بودن... از شیرینی حس تعلق به مادرم و پدرم، به خواهرم، به همسرم، به مادر و پدر همسرم و به دخترهام...

ـــــــ
جمله عنوان از زنده یاد حسین پناهی
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 17:10  توسط ليلا  | 

امروز٬ تولد توست. امروز قشنگترین اتفاق زندگی من است. امروز سالروز یافتن بهانه زیستنم است. امروز شگفتترین و زیباترین روز من است. نمیدانم چه بناممت؟ قشنگترین اتفاقم٬ یا معجزه زندگیم٬ موهبت و همه هستی‌ام٬ بی منت‌ترین و عزیزترین هدیه‌ای که گرفته‌ام؟
امروز همراه با روشنی سپیده خدایم مهربانی‌اش را یادم انداخت. خدایم یادم انداخت که امروز دگرگونم کرده بود. یادم انداخت که امروز او مرا خوشبخت‌ترین بر روی زمین کرد و شیرین‌ترین و گرانبهاترین نعمتش را بر من فرستاد. امروز سالها نداشتنت را و جای خالی قلبم را یادم انداخت که امروز آن را با تو پر کرد. امروز خدا دستت را در دستم گذاشته بود تا خوب نگهت دارم تا به او نشان دهم که قدر و ارزش هدیه‌اش در نزد من چه مقدار است!
باارزشترین من! شیفته‌ات شده‌ام٬ در این هشت سال عاشقت شده‌ام٬ عشقی از جنسی ناب و وصف نشدنی که عشق واژه ناتوانیست برای بیان احساس من نسبت به تو!
دخترکم! روشنی چشمان پر فروغ تو مرا بی‌نیازتر از همیشه می‌کند٬ باور می‌کنی؟ باور می‌کنی با غرق شدن در بلندای نگاهت چشمان من سو می‌گیرد و بودن و بزرگ شدنت را لحظه لحظه باور میدارد؟
ای صفای خانه‌ام!
چه زیبا می‌شود از عمق چشمانت خوشبختی را باور کرد و باور داشت. چه کسی باور می‌کرد تولد کوچکت همچون شعله‌ای امیدبخش در آستانه آخرین ماه زمستان قلبم را پرنور و گرم سازد؟ من کجا لذت داشتنت را اینگونه تصور می‌کردم؟
نازنینم!
باور کن صدای قلبم را که فقط برای تو می‌تپد...
همدم دلتنگی‌های من! سنگ صبورم!
تمام بدی‌های مادر بی‌تجربه‌ات را ببخش و تمام خوبی‌هایی را که در حقت نکردم!
روزی آن قدر بزرگ می‌شوی که بیشتر از من میفهمی٬ هر چند معتقدم که الآن هم گاهی بیشتر از من می‌فهمی! آن روز که ای کاش رسیدنش را ببینم٬ دوست دارم این حرفهایم را پیدا کنی و بخوانی و درک کنی! شاید تو هم آن روز به تجربه‌ای شبیه من دست یافته باشی و این عشق ناب وصف نشدنی را به اندازه من٬ بلکه بهتر درک کرده باشی...
لحظه لحظه‌ی بالیدن و قد کشیدنت برای من دنیایی‌ست از شادی و شور و شوق...
تا مرز جنون دوستت می‌دارم٬ تو هم دوستم داشته باش نازنین دخترم!
+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 8:0  توسط ليلا  |